|
عارفى وارسته گفت : جوان عربى را در طواف كعبه ، با تنى نزار و زرد و ضعيف ديدم
كه گويى استخوانهايش را گداخته بود . نزديك رفتم و به او گفتم : گمانم تو محبّى
و از محبّت بدين سان سوخته اى . گفت : آرى . گفتم : محبوب به تو نزديك است يا دور ؟
گفت : نزديك ، گفتم : مخالف است يا موافق ؟ گفت : موافق و مهربان . گفتم : سبحان
الله ! محبوب به تو نزديك و موافق و مهربان و تو بدين سان زار و نحيف ؟ گفت : اى بى چاره ! مگر تو نمى دانى كه آتش وصال و موافقت بسى سوزنده تر از آتش دورى
و مخالفت است ؟ چه ، در وصال او بيم فراق است و زوال ، و در ميزان او اميد وصال .
من با شنيدن اين توبيخ ، شرمنده شدم و حالم دگرگون شد . آرى ! انسان ممكن است بعد از رسيدن به مقامات الهيّه ، خداى ناخواسته دچار غرور
و عجب شود و به پرتگاه هولناك سقوط قرار گيرد ، و آنچه را به دست آورده از دست
بدهد !! عاشق وارسته اى مى گويد : يكى از بندگان حق كه در سواحل شام به عبادت مشغول بود
شنيدم كه مى گفت : خداوند بزرگ را بندگانى است كه با كمك نور او ، به معرفتى رسيده اند كه از آن
شناخت تعبير به يقين مى كنند ، دامن همّت به كمر زده به خاطر اينكه قصد او دارند .
به اميد آنكه نظر دوستانه اى به آنان افكند ، اندوه و سختى را به هر صورت كه باشد
تحمل مى كنند ، روزگار خود را در غم او مى گذرانند ، با غم زياد و اندوه فراوان در
آرامش و آسودگى اند . دنيا را به چشم محبّت نمى بينند ، توشه و بهره ى آنان از دنيا
همچون توشه ى مسافرى است كه سرانجام بايد مبدأ را به قصد مقصد ترك كند . از آزمايش و امتحان مى ترسند ، ولى به سوى آن با شتاب در حركتند ، اميد نجات از
مهلكه ها را دارند ، و لحظه اى از زارى و تضرّع آسوده نيستند . جان خود را براى خشنودى مولاى خود نثار مى كنند و هميشه جهان پس از مرگ را در
پيش نظر دارند . آنچه را بايد بشنوند به گوش دل مى شنوند . چون آنان را ببينى گويى
لب بسته و پژمرده حالند . درونشان از غم عشق دوست مجروح ، دلهاشان محزون و بدنهاشان
لاغر است و ديده ى آنان گريان . در امور دنيوى چنان سبكبالند كه احتياج به همراه
و كمك ندارند ، از دنيا به اندكى قناعت كرده و از لباس به پوشاكى كهنه و ساده .
سكونتشان در محلّه هاى خراب و بى اهل است و از جاذبه هاى دنيايى درگريز . و از
تنهايى خرسند و از معاشرت با مردم كه باعث قطع رابطه ى انسان با حقّند
گريزانند . شب را با شمشير بيدارى مى كشند ، و اعضاى شب را با خنجر رنج در عبادت ، جدا
مى كنند ، روحشان از تهجّد مجروح است ، و از بى خوابى سرشان گردآلود است . با كوشش
در عمل و زارى در شب دمسازند ، و به هنگام فرا رسيدن جل و انتقال از دنيا به آخرت
شتابانند . الهى قمشه اى آن عارف كامل و عاشق دلسوخته مى گويد : از عارفى بيدار و عاشقى دل داده پرسيدند : عارف كيست و حال او چگونه است ؟ گفت :
عارف مردى است از دنيا و جداى از دني . عارف هميشه در يك حال نيست ; چرا كه از عالم
غيب هر ساعت است بر وى فرود آيد ، تا صاحب حالات بود نه صاحب حالت ، همچنين ادب
عارف برتر از همه ى ادبها است زيرا او مؤدّب از معرفت است ، و معرفت بر سه قسم
است : اول معرفت توحيد ، و اين معرفت مؤمنان است ، دوّم معرفت حجج و بيان ، و اين
معرفتِ حكما و علماست ، سوم معرفت صفات وحدانيّت ، و اين ويژه ى اهل ولايت است ،
و آنان جماعتى هستند كه با دلهاى صافى خود نظاره گر حقّند ، و پروردگار آنچه را بر
عالميان مستور كرده است بر آنان ظاهر مى گرداند . از آن عاشق دل داده ، مناجاتى نقل كرده اند كه اُنس اين گروه را با محبوب واقعى
نشان مى دهد . نوشته اند هرگاه آماده براى نماز مى شد ، سخت مى گريست و مى گفت : الهى ! به
كدام قدم به درگاه تو آيم ، و به كدام ديده به قبله ى تو نگرم ، و به كدام زبان با
حضرت تو ، راز گويم ؟ الهى ! از بى سرمايگى ، سراب سرمايه ساختم و به درگاه تو
آمدم . الهى ! تو دانى و فضل و كرم رحمت خود . الهى ! اگر امروز ما را اندوهى پيش
آيد با حضرت تو گوييم ، اگر فردا اندوهى از تو رسد با كه گوييم ؟ الهى ! ما را به تاريكى حجاب محجوب مگردان ، و پردهاى غفلت از ديد بصيرت ما
بگردان . الهى ! اگر از كرم خود بيامرزيم زهى اميد و آرزومندى ، و اگر عقوبت
و عذابم نمايى زهى مستمندى . الهى ! مرا روى نياز به بخشش توست و چشم اميد به رحمت
تو . الهى ! اگر گويم مرا در زمره ى نيكان قرار ده هرچه مى بينم جز بدى نكرده ام و
دل جز به راه خطا نسپرده ام . الهى ! از كرم خود مرا حفظ كن تا به گرد نافرمانى
و خلاف نگردم . الهى ! به درگاه تو آمده ام و از كرم تو نوميد نخواهم رفت . اوّلين مقام معرفت « يقين » است ; يعنى بنده را يقينى دهند اندر سر ، كه
اندامهايش بدان يقين بيارامد و توكّلى دهند او را اندر جوارح كه بدان توكّل اندر
دنيا سلامت يابد ، و حيرتى دهندش اندر دل كه بدان حيرت اندر آخرت رستگارى يابد ;
يعنى اضطراب كردن اندر طلب ، از ضعف يقين است ، چون بنده صاحب يقين شود كه مقدّر به
طلب كردن و ناكردن من بيشتر و كمتر نگردد ، از شغل سر و اضطراب جوارح فارغ گردد ،
چنانكه حضرت مصطفى صلوات الله عليه وآله فرمود : واعْلَمْ أَنَّ ما أَصابَكَ لَمْ يَكُنْ لِيُخطيكَ وَأَنَّ ما أَخْطاكَ لَمْ
يَكُنْ لِيُصيبَكَ . « آنچه بايد به تو برسد ، هرگز از رسيدن به تو باز نماند ، و هرچه مقدور تو نيست
هرگز به تو نرسد » . عارف : كسى است كه همه ى كوششهاى خويش را كار بندد اندر ، طاعت و گذاردن ،
حقوقهاى خداوند تعالى و به حقيقت بشناسد كه از خداى تعالى به وى چه آمده است
و بازگشتن وى از همه چيز به خداى تعالى درست برگردد ; يعنى هرچند معرفت به كمال تر
ظاهر وى به خدمت با نشاط تر باشد و آنچه به وى آمده است از خداى تعالى يا امر باشد
يا منّت ، پس امر خداوند را بداند ، و بداند جز گزاردن شكر منّت روى نيست .
و بازگشتن به حق تعالى بر دو معنى باشد : يا اندر محنت است به صبر ، و به مولا
بازگردد ، يا اندر نعمت است به شكر ، و به خداوند تعالى بازگردد . + نوشته شده در توسط عاشق سرگردون |
|
| ||||||